پارت دوم :
عینکآفتابیاش را روی چشم نشاند و نگاهش صف تاکسیهای زرد را کاوید. باد ملایمی که از درِ کشویی خروجی میوزید، بوی سوخت جت و خاک نیمهتر را با خودش آورد. صدای چرخهای چمدان در راهرو طنین گرفت.
هنوز چمدان را روی آخرین پله نکشیده بود که صدای مادرش با صدای بم رانندۀ پیر قاتی شد.
- خانم کجا تشریف میبرید؟
- مولوی.
مهوان سرش را کمی چرخاند و نگاه کوتاهی در چشمهای روشن مادر انداخت. مادر نگاهش را شکار کرد و خندید.
- بریم مادر که خستۀ راهی.
مادر جلوتر میرفت با شوقی که نمیدانست چهطور آن را آرام کند؛ مهوان اما گامهایش را درست پشت سایۀ مادر حفظ کرده بود. چشمان شرقیاش زیر آن نور زردراهرو چیزی را جستوجو نمیکرد یا شاید همهچیز را یکجا در خود ثبت میکرد.
در آستانۀ در مردی ایستاده بود؛ کت تیره، عینک باریک و نوری کمرنگ که روی شقیقههایش نشسته بود. وقتی تقهای خشک در چوبی اتاقش را لرزاند، عینکش را از چشم فاصله داد و دستش لابهلای موهای جوگندمیاش نشست.
- دکتر مسافرتون همینحالا سوار تاکسی شد.
از پنجره را بیرون کاوید. روی درختهای کاج چند کلاغ نشسته بودند که هرازگاهی قارقارشان با صدای پرینتر قاتی میشد.
- خوبه. باهاش تماس میگیرم.
صدایش خشک بود؛ اما تهش چیزی از تأیید پنهان داشت. بعد بیآنکه منتظر پاسخ باشد، رو کرد به سایهای که چند قدم آنسوتر ایستاده بود. سایهای با قد بلند و کفشهای خاکستری.
- چراغ دوم هنوز روشنه؟
- روشنه دکتر.
و باز در اتاقی که پر از صدای مانیتور بود، تنها ماند.
بوی خاک مرطوب حالا انگار غلیظتر شده بود. مهوان نفسش را از روی شیشه پاک کرد و درحالیکه به ترافیک خیابان خیره بود، پرسید:
- چند روز پیش برف اومده؟
- آره مادر. نبودی و ببینی چه برفی بود.
مشتاق سرش را جلو برد و زیر گوشش مهوان نجوا کرد:
- به یمن اومدنت بود.
اعتقادی به این جملات نداشت؛ اما نخواست حال خوش مادرش را خراب کند. نیمچرخی به سمتش زد و بیجان خندید.
در محوطۀ بیرونی، هوا طعمی از آهن و باران مانده داشت. خط نور چراغهای مهآلود قطرههای ریز را چون ذرات شیشه در هوا آویزان کرده بود. صدای دمپایی لاستیکی مردی که از کنارشان گذشت، در کف سیمانی جمع شد و محو شد.
مهوان چمدان را به شکم ماشین پارکشده تکیه داد. بدنۀ زرد خودرو، بوی کهنگی رنگپریدهاش را با بوی بخار رادیاتور مخلوط کرده بود. هنوز دست مادر روی دستگیره ننشسته بود که انگشتان مهوان میان دستگیرۀ سرد در، پیچیده شد.
- تهرون امشب شبیه دهۀ هفتاد میمونه. هنوزم بوی برف میآد.
مهوان سرش را سمت آسمان گرداند. آسمان اندوهگین بود و خاکستری؛ اما بوی کارخانهها و گوگرد بود که مشامش را میسوزاند. صدای آرام موتور و آژیر آمبولانس در مه گم شد.
***
میان راه بوی برنج تازه دمکشیده و خورش جاافتاده پیش از نور لامپها به مهوان رسید. باغچۀ خیس رطوبت خاک را تا آستانۀ در بالا کشانده بود. صدای نرم چکیدن برفآبشده از ناودان در دل سکوت کوچه فرو میرفت. مادر کلید را با حرکتی کوتاه چرخاند و همان لحظه یخ قفل شکست.
مهوان عطر برنج را به ریه کشید و مست شد از دستپخت مادر که مدتها از آن محروم بود.
- دلم لک زده بود برای غذای ایرونی!
لبخند مادر خستگیاش را کم نکرد؛ اما کمرنگ چرا.
- از دیشب که خبر دادی بلیت گرفتی برای برگشت، غذای موردعلاقهتو بار کردم.
داخل که شدند، هوای گرم و بوی کهنگی مخلوط با عطر گلاب و صابون شستوشوی پردهها مهوان را احاطه کرد. فرش قرمز سیر با نقش های کمرنگشده از پاهای سالها عبور زیر نور پرتو کمجان بهمن میدرخشید.
- من که میمیرم برای قرمهسبزیهای تو.
روی میز، رومیزی ترمه با حاشیه طلا نخکش شده، دو بشقاب چینی سفید، قاشقچنگال استیل قدیمی و لیوانهایی که در لبهشان خط باریکی ترکخورده بود. مادر روسریاش را برداشت و چادرش را آویزان کرد.
- تا دستوروتو بشوری منم سفره رو میچینم.
مهوان پالتو را دقیق تا کرد، روی مبل گذاشت و به سرویس رفت. آنقدر خسته بود که دلش خواب میخواست و جرعهجرعه چای ایرانی. گونههایش هنوز از سرمای بیرون کمی سرخ بود اما لحنش صاف و بدون خموچم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1بنظرم جالبه❤️ 🔥
۹ ماه پیشفاطی
1رمانی با پیچ وخمی دوست داشتنی که با رسیدن به پیچ جدید ماجرایی منتظر ماست و مرور خاطرات قدیم برای رسیدن به واقعیتی که در آن نهفته هست
۹ ماه پیشاکرم بانو
2اون قسمت دکتر رو متوجه نشدم،یه نفر کشیک مهوان رو میکشید و به یه نفردیگه خبر داد؟
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله
۱۰ ماه پیشاسرا
2عجب مگه نگفتیدمقدمه اون میره سراغ دکترچطوردکترمنتظررسیدنش بودیااین دکتراون دکترنیست🙏🤔
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
این دکتر، اون دکتر نیست. پارتهای آینده مشخص میشه
۱۰ ماه پیشمحیا
2شروعش خیلی خوبه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤